آن را كه خبر شد
خبري باز نيامد
——–
نمي دونم چرا مدام اين شعر به ذهنم ختور مي كند و ناخودآگاه آن را تكرار مي كنم.
حالم از خيلي چيزا داره بهم مي خوره
از كساني كه درس مي خوانند كه فقط درس خوانده باشند و جايگاهي اجتماعي براي خود رقم بزنند.
از كوهنورداني كه اسير جادوي كوهستان شده اند و صعود مي كنند كه تا بگويند ما صعود كرده ايم.
ازافرادي كه زندگي خود را در درون سيكل بسته اي انداخته اند و مدام آن را تكرار مي كنند.
فكر مي كنم در لا به لاي خط هاي زندگي يك چيزهايي را داريم فراموش مي كنيم.
چيزهايي را در جاده ي زندگي جا گذاشته ايم
راستش فكر مي كنم قرار نيست ما كارهاي عجيب و غريبي بكنيم و بيهوده سعي در بزرگ جلوه دادن خود نماييم.
فكر مي كنم بايد قبل از هر چيز به دنبال اون حقيقتي باشيم كه لا به لاي سطور زندگيمون گم كرديم.
بايد تو زندگيمون دنبال اون زيبايي حقيقت و لذت بردن ازش باشيم.
حالم بهم مي خوره از كسايي كه به خاطر چيزهايي جز لذت بردن از مطالعه و زيبايي دانستن و دانش به سراغ درس خواندن مي روند.
حالم به هم مي خوره از كسايي كه به خاطر چيزهايي غير از زيبايي ذات حقيقت به سراغ طبيعت مي روند.
و حالم بهم مي خوره از كساني كه تمام روزهاي زندگيشون مثل همه.
الان كه فكر ميكنم ميبينم كه هرچه قدر هم توي اين دنيا زندگي كرده باشي بلاخره مي ميري و چيزهايي را هم كه از خود باقي گذاشتي پس از مرگت سودي برايت نخواهد داشت. اون هنگام شهرت ونام و پول به چه كار آيد.
اون وقته كه زيبايي حقيقت و لذن بردن از ذات حقيقت رو درك ميكني.
هادي، دنبال چيزهاي عجيب غريب توي زندگيت نباش.
بگرد و حقيقت رو پيدا كن و از اون لذت ببر…